وب لاگ امیرحسین اسعدی

آنچه یادگرفتم، خواندم و دیدم رو اینجا به اشتراک می‌گذارم
I share what I learned, read and saw

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۸ خرداد ۰۲، ۱۵:۲۲ - احمد صداقت زاده
    عالی

گزارش سفر به رادکان در روز قبل از اعتدال بهاری

۲۹ اسفند ۴۰۳ تصمیم گرفتیم مثل سال قبل به دیدن برج رادکان بریم. برج رداکان یک برج تاریجی هست که در قدیم کاربرد نجومی داشته و میشه اول فصل‌ها رو ازش تشخیص داد. شب قبل دیر خوابیده بودیم و وقتی بیدار شدم گفتم کاش همه خواب بمونیم که بتونیم راحت بخوابیم. ولی نه، دوستان بیدار شده بودن و ماشین ما رو فرامیخوند ساعت حدود ۷ بود و خورشید طلوع کرده بود، با خودم گفتم حتما دیر شده و ما پدیده رو از دست دادیم.

برج رادکان میتونه:

  1. اذان ظهر
  2. اول بهار نور خورشید از دریچه رد میشه و بعد میوفته بیرون در
  3. اول تابستون (غروب ۱ خرداد خورشید بین دو در دیده میشه، که البته الان باغ کناری مانع هست)
  4. اول پاییز نور خورشید از دریچه رد میشه و بعد میوفته بیرون در
  5. اول زمستون (طلوع ۱ دی خورشید بین دو در دیده میشه)
  6. نیمه پاییز و زمستان خورشید از دو دریچه بالایی رد میشه و دیده میشه
  7. اول ماه ها (اینو بلد نیستم چطوری)

و تو اینا جالبه که حواسش به سال‌های کبیسه هم هست. برج‌های دیگه ای هم در شمال شرق ایران هستن مثل برج کشمر در نزدیکی کاشمر و برج اخنگان در روستای اخنگان و همین برج رادکان.

از جاده شمال غرب نیشابور رفتیم. من اون جاده رو به طور خاص بیشتر دوست دارم چون از روستای کلیدرهم میگذره. و من امروزا مشغول خوندن رمان کلیدر هسته و دیدن اسم قریه‌های اطراف برام هیجان انگیز هست. رفتیم و در راه صبحانه خوردیم اشتباهی که کردم با معده خالی قهوه خوردم که شبش حالم کمی بد شد و شاید این علتش بوده. رسیدیم به جاده مشهد قوچان مسیریاب نشان ما رو بد راهنمایی کرد و ما رو از روستای خریج برد. با رانندگی تند و فرز رعنا به سرعت رسیدیم به برج. چند تا ماشین بیرون محوطه پارک بودن و از پلاک‌ها مشخص بود از شهر‌های خراسان و تهران مهمان اومدن. در بسته بود. متصدی برج اومد در رو باز کرد و ابتدای کار گفت هزینه ۲۰هزار تومن هست. ما هم گفتیم باشه. به سرعت به داخل برج رفتیم نور آفتاب از یکی از دریچه‌های شرقی با بالای درب غربی میتابید و داشت آروم آروم میومد پایین. جمعیت زیادی داخل بودن شاید حدود ۱۰ الی ۱۵ نفر، دو دوربین دیجیتال و دو گوشی هم با سه پایه مشغول به فیلم برداری بودن. از جمعیت آقای مطیعی رو شناختم و سلام گرمی داشتیم. بعد از کمی نگاه کردن ترجیح دادم به بیرون برم و از دیدن طبیعت اطراف، بیرون برج و نور خورشید لذت ببرم. بعد از مدتی منو صدا زدن بیا داخل که میخوان در رو ببندند که من هم گفتم مگه اینجا مال اوناس که تصمیم بگیرن کی در باز یا بسته بشه و یا کی به داخل برج رفتو آمد کنه یکیشون گفت آره سند هم داریم! ناراحت شدم از بی ادبیشون

داخل برج بودیم که من به کناری رفتم که دیدم یکی شون که کلاه و عینک آفتابی هم داشت نسبت به پایه‌های دوربینش حساس بود و میگفت از دو متریش فاصله بگیرید. خیلی تند و بی ادبانه میگفت و منم کاری نداشتم. تا اینکه نور خورشید آروم آروم اومد پایین و نیمی بالای در و نیمیش پایین در بود و بالاخره پایین اومد. دیده بودم عده ای نزدیک میرفتن و بالای در رو که خط کش نصب شده بود دقیق تر نگاه میکردن من هم رفتم که همینکار رو بکنم که یکی دیگه گفت بیا کنار، برگشتم نگاهش کردم و بهش نیاوردم. تو دلم گفتم چه بی ادب نمیتونه بگه مثلا "من پژوهشگر برج‌های تاریخی هستم و مثلا بیش از ده ساله دارم روی این برج کار میکنم و این لحظات برای من خیلی خاص هستن، ببخشید این‌ها رو باید بهتون زودتر میگفتم ولی چون امروز دیر بیدار شدم از خواب نتونستم برگه‌ای آماده کنم و الان دارم بهتون میگم. خیلی ممنون میشم یک چند دقیقه دیگه هم تحمل کنید بیاین کنار و بعد از نزدیک مشاهده کنید".

تصمیم گرفتم با دقت تمام به بازی نور خورشید و خط کش نگاه کنم و به صداش توجهی نکنم. تا اینکه یک خانمی که همراهشون بود گفت آقا ببخشید میشه لطفا از جلوی دوربین بیاین کنار؟ چون حوصله جرو بحث نداشتم و اینبار کمی محترمانه تر گفته بودن اومدم کنار. خیلی باهاشون حال نکردم کف برج رو با اسپری علامت گذاری کرده بودن برای عکس برداری و محل سه‌پایه هاشون دیواره های برج رو که آجر اصلی و قدیمی هست رو با ماژیک در طول سالیان علامت گذاری کرده بودن به شلخته ترین روش ممکن. و اینا کار کسی نبود جز آقای مهندس! منوچهر آرین، فردی که خیلی ساله روی کاربرد نجومی برج کار کرده و به گمونم سه کتاب راجع به برج رادکان نوشته. قبل انقلاب تو پلی تکنیک راه و شهرسازی خونده و تو مشهد هم یک ساعت آفتابی رو برای ورودی مدرسه فاتح کار کرده.

به هر جهت، آدم‌ها که مسن میشن خلق شون زود تر تنگ میشه و منم به پاس اینکه یک عاشق هست گذشتم از قضیه. دوستانم کتابش رو خریدن و ازش خواستن که صفحه اولش رو براشون امضا بزنه، نوشت: آن ارزی که می ورزی ۲۹ اسفند ۲۵۸۳ یک عده از همون پاچه ورمالیده ها رفتن برای همه بستنی سنتی رادکان خریدن و باهم خوردیم.

تصمیم گرفتیم به پیشنهاد یکی از افراد حاضر در برج به روستای آبگاهی بریم و دیدن کنیم. رفتیم در راه از روستای بارویی هم رد شدیم. یک موش صحرایی خیلی خوشگل دیدم و جاده هم خاکی شده بود مناظر اطراف خیلی قشنگ بودن. به روستا که رسیدیم ماشین رو پارک کردیم و رفتیم اقامت گاهی که داشتن. اقامتگاه منیژگان در زدیم کسی در رو باز نکرد تماس هم گرفتیم کسی جواب نداد بعد از کمی راه رفتن در روستا تصمیم گرفتیم برگردیم و از پرورش‌ماهی های تو راه ناهار ماهی بخوریم. دوست داشتیم با برنج بخوریم ولی اینا فقط کبابی میکردن واسه همین به پیشنهاد خودشون رفتیم رستوران ارگ در خود رادکان.

رفتیم تا به خواجه نظام الملک ۳ رسیدیم جایی که میگفتن ارگ داخل این کوچه هست. یک بومگردی دیدم و با اون زنگ قدیمی های زنونه مردونه. زنگ مردونه رو زدم و آقایی که داخل بودن از تو ماشینش با لبخند به استقبال ما اومدن. خیلی با انرژی و محبت بودن قرار بود چند دقیقه دیگه نماینده های میراث استان برای بازدید بیان و چای مفصلی به همراه پذیرایی تدارک دیده بودن. و ماه رو هم مهمون کردن، چند تا سؤال جالب پرسیدن که میخوام به شما هم بگم.

  1. ایران یعنی چی؟
    1. قوم نجیب و پاک
  2. تو کدوم شهر‌ها خیابانی به نام خواجه نصیرالدین طوسی داریم؟
    1. اراک، قائن(محل تولد همسر آقای طوسی) و خود رادکان
  3. قبر خواجه نصیرالدین طوسی کجاست و چه آیه‌ای روش نوشته؟
    1. در حرم کاظمین و پایین پای دو امام به خاک سپرده شده است.او همچنین وصیت کرده بود که روی قبرش اشاره‌ای به ویژگی‌های علمی‌اش نشود بنا به وصیتش بر روی سنگ مزارش این آیه قرآن از سوره کهف را نگاشتند: «وَ کَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَیْهِ بِالْوَصید» = «و سگشان (به حالت پاسبانی) دو دست خویش بر درگاه (غار) گشاده بود».
  4. کهف یعنی چی؟
    1. به معنی غار هست

ناهار که نداشتن ولی شماره یک رستوران رو دادن که غذا سفارش بدیم. ما هم یک ماهی، جوجه و کوبیده سفارش دادیم غذاش بد نبود. سنگین بودیم و تصمیم گرفتیم یک چرتی بزنیم. بعد که بیدار شدیم میخواستیم بریم نقشه‌ای که آقایان شجریان کشیدن رو تو اقامت گاه رادکان ببینیم ولی گذاشتیم برای سفر بعدی. در رادکان تصمیم گرفتیم بریم کافه جفت شیش و چای قهوه بخوریم. یارو گفت اگه جفت شیش بیارین یک قهوه رایگان دیگه هم میگیرید که نیاوردیم. قیمت خوب و کیفیت معمولی بود. البته چای ماسالاش رو با شیر درست کرد که خوشمزه نبود اصلا. دیگه تصمیم گرفتیم برگردیم و من در راه حالم خوب نبود. کم خوابی و توجه نکردن به خورد و خوراک احتمالا. و البته فرداش حالم خوب شد. در راه برگشت هم حرف‌های دیپ زدیم و رسیدیم به نیشابور.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">